۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

از محبت گلها خار میشود

یه وقتایی آدم به یه درجه از محبت و مهربونی میرسه که به هر کی فک میکنه پیش خودش میگه: "آخی ..." بعدم هی دلش ميخواد ابراز محبت کنه یا بغلش کنه، ولی خب نکنه بهتره همیشه.

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

تکنولوژی

این روزها تکنولوژی کمی گرون شده. به خاطر همین پا به پاش رفتن آسون نیست. همین باعث شد که منم دیر بهش برسم و خب میگن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. یکی از کارایی که برام مهم بود، همین پست گذاشتن با گوشی بود، چون خیلی وقتا آدم به به چیزی فکه میکنه اما چون اینترنت و امکانش نیست نمینویسه و بعدشم یادش میره. البته اینم دلیل نميشه همیشه آدم بنویسه. خلاصه ی مطلب اینکه بسیار خوشحالم.

۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

طاقتی که یه روزی طاق می‌شه

هر چی که بزرگتر می‌شم و در واقع سنم بالاتر می‌ره و رابطه‌های بیشتری رو تجربه می‌کنم٬ می‌فهمم که رابطه کلاً گهیه. حالا با هر کی می‌خواد باشه٬ در هر سطحی که می‌خواد باشه و هر چقدر هم بهت خوش بگذره٬ به دردسرهاش٬ به اذیت شدن‌هاش نمی‌ارزه. خسته می‌شی از همه‌ش. دلت یه رابطه‌ی آروم می‌خواد٬ یه رابطه‌ای که توش فقط و فقط آرامش باشه. اگه بدبختی‌ای هم هست به خاطر همدیگه نباشه٬ به خاطر دیگران و خود زندگیِ گهی باشه. ولی مشکل اینجاس که با هیچکس و هیچوقت این اتفاق نمی‌افته. وقتی رابطه‌های بیشتری رو تجربه می‌کنی می‌بینی که به هر حال آدمها با هم مشکل دارن٬ با اخلاقای هم٬ با رفتارای هم و این تفاوت‌ها یه جایی اذیت می‌کنه، حالا طرف می‌خواد یه آدم مزخرف باشه یا فرشته‌ی روی زمین باشه. بعد یهو به خودت میای می‌بینی که ترجیح می‌دی تنها باشی دیگه. هیچ رابطه‌ای رو به هیچ دلیلی شروع نکنی٬ چون دیگه طاقتت تموم شده و نمی‌تونی مشکلاتش رو تحمل کنی. مشکل از طرف نیست. مشکل از کم طاقت شدن توه.

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

سیاهی در برابر سفیدی

فرض کنین یه سری نقطه‌ی سفید یا رنگی رنگی تو روح آدم باشه به عنوان خوشحالی٬ عشق٬ مهربونی و یه عالمه حس‌های خوب دیگه که باعث می‌شن تو آرامش داشته باشی. یهو یه مسئله‌ای پیش میاد٬ یه سری نقطه‌ی سیاه به نام عصبانیت وارد روحت می‌شن. این نقطه‌های سیاه قابلیت این رو دارن که با نقطه‌های غیر سیاه که برخورد می‌کنن با هم دیگه خنثی میشن و یه نقطه‌ی سیاه و یه نقطه‌ی رنگی از بین می‌رن. تنها راه اینکه جلوی این نقاط سیاه گرفته بشه و بهشون اجازه داده نشه که نقاط رنگی رو از بین ببرن هم اینه که یک نفر با یه سرنگ اینا رو هر چه زودتر بکشه بیرون. خودت هم نمی‌تونی این کار رو بکنی چون مثل این میمونه که بیمار سرطانی مغز خودش رو شکاف بده و غده سرطانی رو بکشه بیرون٬ اون یه نفر دیگه "باید" این کار رو بکنه. بعد حالا نکنه چی می‌شه؟ اون نقطه‌های سیاه تکثیر می‌شن و تو روحت و از خوشحالی و عشق و مهربونی و یه عالمه حس‌های خوب دیگه‌ت کم می‌شه. ممکنه بعد یه مدت هیچ عصبانیتی نمونه و ممکنه فک کنین خب این که خوبه. ولی خوب نیست٬ چرا؟ چون نقاط رنگی هم از بین رفتن و تو یه قدم به سمت بی تفاوتی جلو رفتی. با تکرار این اتفاق٬ کم کم دیگه هیچ نقطه‌ی رنگی دیگه‌ای نمیمونه و حتی عصبانیتی هم نمیمونه و روحت خالی از همه چی می‌شه. جوری که دیگه از هیچی نه ناراحت می‌شی نه خوشحال. اون یه نفر٬ هر چی هم تلاش کنه دیگه نمی‌تونه کاری کنه٬ نمیتونه مهربونی و خوشحالی و عشق رو بهت تزریق کنه. بعد هیچی دیگه. چی میشه؟ رابطه به گه کشیده می‌شه٬ دعوا نمیشه و دلیل این دعوا نشدنه هم خوب بودن نیست٬ اینه که بی تفاوتی٬ و موقعی که بی‌تفاوت میشی "باید" رابطه رو تموم کنی. بیلیو می٬ اگه تموم نکنی به گا می‌ری. تجربه کردم٬ میدونم. شما تجربه نکنین.

وقتی آدم هنوز تو روابط اولیه شه٬ این حالت براش خیلی دیر پیش میاد٬ حتی بعد از کات کردن هم ممکنه خیلی دیر به این مرحله برسی٬ اما از یه جا به بعد٬ خیلی زود به اینجا میرسی٬ خیلی زود بیخیال همه چی می‌شی٬ خیلی زود بی احساس می‌شی. اینا فقط بر اساس تجربه‌های شخصیه و هیچ تأکیدی روش ندارم. ولی من اینجوری شدم و خیلی دلم می‌خواد دیگه اینجوری نباشم و امیدوارم اینجوری نباشم دیگه.

پی‌نوشت: می‌خواستم این پست رو به صورت تصویری هم پیاده کنم. به صورت gif یا فلش٬ ولی نه امکاناتش رو داشتم و نه حوصله‌ش رو. اگه کسی دوست داشت پیاده کرد. دستش رو می‌بوسم. اگه نه هم که هیچ.

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

بیهودگی

باید عادت کنم به تنهایی٬ تنها غذا خوردن٬ تنها گشتن٬ تنها سینما رفتن٬ تنها خرید کردن٬ تنها سفر رفتن٬ تنها زندگی کردن٬ تنها بودن. دوستایی که آدمو از تنهایی در نیارن٬ دوست نیستن. دوستایی که هیچوقت نیستن دوست نیستن. دوستایی که خودشون دوستای دیگه‌ای دارن دوست نیستن. نمیدونم چرا چند ساله دارم زور می‌زنم.