۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

می‌گفت (۲)

می‌گفت تا آخر عمرش بهم مدیونه وهر کاری واسه جبرانش می‌کنه
فرداش رفت که رفت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

می‌گفت (۱)

میگفت اسم دخترای قبول شده‌مون رو پیدا کردم تو روزنامه و دور همشون خط کشیدم. فقط اسم تو مذهبی نبود. همونجا تصمیم گرفتم اولین کاری که تو دانشگاه بکنم اینه که مخ صاحب این اسم رو بزنم.
اما هیچوقت تلاش نکرد. یکی از دوستای خوبم شد.

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

یکم از اون حالت افسردگی‌ای که از وقتی اومدم اینجا داشتم در اومدم٬ مردم می‌رن خارجه هوم سیک می‌شن ما تو همون مملکت خودمون هوم سیک می‌شیم از بس که این شهرستانا آدم رو تحت فشار قرار می‌دن. انقدر که جو اینجا بسته‌س. می‌گفتم. تو امتحانا دیگه تصمیم گرفتم اون فاصله ای که بین خودم و هم کلاسی‌هام ایجاد کرده بودم رو بشکنم. اومدم نشستم دانشکده به درس خوندن و الحق هم که راضیم. اگه این کار رو نمی کردم علاوه بر اون افسردگی ناشی از تنهایی و نداشتن دوست٬ افسردگی مشروطی و درس افتادن هم بهش اضافه می‌شد. اما الان خدا رو شکر جفتش حل شده. هم اتاقیام میگن کاش زودتر با همکلاسیات رفیق می‌شدی. حال و روزت خیلی عوض شده٬ روحیه‌ات با اون دختری که اومد اصفهان فرق کرده. گفتم خودمم. این دیگه خودمم. هر بار که فاصله گرفتم از آدما بعدش پشیمون شدم٬ نمیدونم باز چرا این کار رو تکرار می‌کنم.

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

دنیای جدید و غریب

از وقتی رفتم این دانشگاه جدیده٬ دور و برم اینترنت درست درمون ندارم٬ احساس میکنم افتاده م تو یه جزیره دور افتاده با یه سری آدم‌های غریبه که مجبورم باهاشون زندگی کنم و فرض کنم که خوشحالم تا اون دوره بگذره. آدمایی که با توجه به مشترکاتمون باهاشون دوست نشدم که بهم بخورن و خوشحال بام از بودن باهاشون. دوستامن ولی دوستام نیستن٬ یعنی هیچ وابستگی‌ای بهشون احساس نمیکنم. نمی‌شناسمشون و هیچ جذابیتی برام ندارن که حتی تلاشی کنم. اینترنت هم ندارم و ارتباطم با دوستای قدیمیم٬ دوستای اینجام٬ دوستای دانشگاه قبلیم داره کم و کمتر میشه و با توجه به چیزی که می‌بینم مطمئنم تا یه چند وقت نزدیک دیگه همونا هم دیگه فراموشم میکنن. انگار تو یه دنیای دیگه زندگی می‌کنم که وقتی برمیگردم تو خونه همه چیز فرق میکنه. انگار که از خواب بیدار شدم و اون روزایی که اونجا بودم فقط یک خواب بوده در مورد آدمای تخیلی. از این آدمایی که تو خواب نمی‌دونی کی‌ان و از کجا پیداشون شده تو خواب تو. بعد دلم بدجوری برای جو توییتر و گودر خدابیامرز تنگ می‌شه. دلم خیلی برای دوستای دانشگاه لیسانسم تنگ می‌شه و خیلی شبا می‌شه از این دلتنگی‌ها گریه می‌کنم. هم اتاقیم دائم دوستاش زنگ می‌زنن بهش و من روزها می‌شه که کسی بهم زنگ نمی‌زنه و یادم می‌افته دیگه بدون اینترنت دوستی ندارم و خب طبیعتن اشکم در میاد. بدیش می‌دونین چیه؟ این که تو اتاق پرایوسی نداری. نمیتونی اشکت رو پنهان کنی. اجازه نداری گریه کنی یا حتی ناراحت باشی. سریع سعی می‌کنن خوشحالت کنن. شاید این به نظرتون خوب باشه اما اینجوری آدم خوشحال نمی‌شه واقعن. الکی می‌خندی٬ سعی می‌کنی خودتو خوشحال نشون بدی ولی چه فایده که غصه‌هات جمع می‌شه رو همدیگه. از اونورم فک می‌کنی اگه تو خوابگاه بالاخره اینترنت بدن چه خوب می‌شه ولی وقتی میای خونه می‌بینی به خاطر همین اینترنت که دیگه هیچی برات نداره٬ نه توییتر و نه گودر٬ بازم درس نمی‌خونی می‌گی چه خوب که اینترنت ندارم. خیلی بده که حتی نمی‌تونی تصمیم بگیری چی دلت می‌خواد. انقدر بهت فشار میاد که قوائد نوشتنت که استفاده نکردن از افعال و نوشته‌های شکسته و عامیانه‌ست رو میذاری کنار و فقط غر می‌زنی.

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

خابگاه دختران

ساعت ۴ صب بیدار شدم دیدم برقا رفته. گفتم که چفت و بست نداریم. نگفتم؟ حالا میگم. خابگاه چفت و بست نداریم. گفتن خابگاتون آماده نیست. تو این اتاق مطالعه میزا رو بزنین کنار تشک بندازین بخابین. ما هم گفتیم چشم. بعد داشتم میگفتم دیدم برقا رفته بعد یکی٬ یکی که نه٬ یه عده دارن تو راهرو پچ پچ میکنن. نور چراغ قوه میره و میاد. میره و میاد. ما ترس٬ ما لرز. خلاصه صدا میومد. صدای مرد تو خابگاه دخترا. زرد کرده بودیم. چه خبره ساعت ۴ صب. صدا میاد به سمتمون. صدای پا. آروم٬ پچ پچ٬ نور چراغ قوه. درمون هم که چفت و بست نداره. گفتم نداره دیگه؟ هیچی دیگه یهو در باز شد. یه آدم درشت هیکل تو تاریکی تو چارچوب در. درم که بسته نبود٬ باز بود. نور چراغ قوه هم بالا پایین٬ بالا پایین٬ اینور اونور. اومد تو درم بست. یخ کردیم. این کیه دیگه. اینجا چی میخاد. یکم اومد جلوتر دیدیم دختره. هیچی گفتیم تو کی هستی؟ اینجا چی میخای؟ گف من طبقه بالا تنها بودم. ترسیدم. مسئول خابگاه گفت بیام اینجا. گفتیم بیرون چه خبره؟ سروصدا چیه؟ مرد کیه؟ گفت یه دختره اتاق بغلی حالش بده. تنش خشک شده. نمیتونه تکون بخوره. زنگ زدن اورژانس اومده. هیچی دیگه. خابیدیم.